سعید نورالهی

سعید نورالهی

اشعار شاعر برجسته قوم لک استاد سعید نورالهی

گلایه

سعید نورالهیی سعید نورالهیی سعید نورالهیی · 1404/1/13 01:11 ·

من چون کوه بودم       صخره هایم را تراشیدی

من چون ابر بودم.        بارانم را تو چکانیدی

من چون دشت بودم.    سبزه هایم   را تو

خشکاندی ....


من چون دریا بودم    موجهایم را شکانیدی

غرورم را          نگاهم را          جسمم را

و قلبم را 
با لشگری از هجومت
به یکباره  تاراندی

مرا در قبر سرد و تاریک آرزوها

در شبی زمستانی   خواباندی .

بلبل غم نشسته

سعید نورالهیی سعید نورالهیی سعید نورالهیی · 1404/1/12 03:15 ·

بلبل غم نشسته را میل به هیچ ترانه نیست

نگاه پیر و خسته را طاقت هیچ اشاره نیست

برای با تو بودنم   نیاز  به هیچ بهانه نیست

بجز تحمل غمت  که هیچ راه  چاره نیست

دل به خون نشسته را تاب و توان خنده نیست

زائر  حج  نرفته  را  پای طواف  کعبه نیست

عشق به جان رسیده را حاجت استخاره نیست

صدای بی کسی

سعید نورالهیی سعید نورالهیی سعید نورالهیی · 1404/1/12 03:12 ·

پر از گلایه و غمم ز دست بی مروتی

زمانه را ببین چه شد سرود بی محبتی

چه گویم این زمانه را که پرز کینه و دم است

ترانه ای بگو بخوان   پر از صدای بی کسی

تو رفتی از کنار من غمت زبانه می کشد

نشسته ام به گوشه ای  پر از غبار خستگی

نشان بی نشان من یه شعر ناب تازه شد

بیا بمان کنار من   تو ای غم همیشگی

زیاد من نرفته ای  گرم زیاد برده ای

شبانه روز من شده  عشق و غم دلدادگی