سعید نورالهی

سعید نورالهی

اشعار شاعر برجسته قوم لک استاد سعید نورالهی

شعر شهر سنگستان

سعید نورالهیی سعید نورالهیی سعید نورالهیی · 1404/1/12 00:03 ·

شهر سنگستان     پرزسنگ آدم است. 
پرزآدمهای سنگی وسنگ های آدم است. 
همه خاموش ایستاده  روبروی همدگر
ز نزدیک سنگ و  دور شوی چون آدم است

من ساکن این شهر سنگستان  سنگی شده ام
بی زبان و بی عیان  فارغ ز هرچه آدم است

شاه و شهزاده با گدایانش یکی است
چونکه این شهر عاری از قانون آدم است

نه هجوم  نه دشمنی. نه دوستی نه پشت پا
این نشانه ها ندارد.    اینها ازآن آدم است
گاه گاهی درد دل دارم فراوان از یکی
خاموش و بی صدا روبرویم می نشیند
چون تراش از آدم است ......

🌌 شب بیداران

سعید نورالهیی سعید نورالهیی سعید نورالهیی · 1404/1/11 23:54 ·

شب بیرحمانه تاخت.         تمامش را
بر دشت و کوه و.              بر صحرا
ظالمانه می دوخت            با سکوت    لبها را
شهر حیران شد
کوه خوابیده بود تنها
صحرا سر به دامان کوه نهاده بود       بی صدا
شب حکومت میکرد  بر دلها
زنجیر خواب کشیده بود
بر دستها و بر پاها  ...
چه ظالمانه حکم میراند.           بی پروا

ستاره خندید         ماه جنبید.        
چکاوک بال گشود
سپیده از شرق رسید
شب ناجوانمردانه  با شب بیداران جنگید
شرمنده تر از قبل گریخت
طلوع صبح    پیروزمندانه با جنگجویان خندید
روح زخمی شب بیداران را در آغوش کشید ....

شعر قاصدک زخمی🦋

سعید نورالهیی سعید نورالهیی سعید نورالهیی · 1404/1/11 23:39 ·

ترا چه عاشقانه  من به دشت سینه دارمت
بدونه هیچ اشتباه  به قلب کهنه دادمت
جوانی و شرار من پر از فدا شدن به تو
کنون که بار پیری ام پر از ترانه خواندمت
صدای بی صدای من نوای خستگی شده
چه خسته از زمانه ام زبس به خود کشاندمت
از دل و از دیده رود هرآنکه از جان برود
همچو ترانه خوشی باید به جان نهانمت
رها رها ز دست تو چو قاصدک بی پروبال
زخمی باد بی حیا بایدبه جان گذارمت
به سایه سار خستگی کنون که جان نمانده است
با دست و پای زخمی ام کشان کشان کشانمت
ز جور  روزگار همی فراری از خود منی
به کاخ بی مثال خود دوان دوان دوانمت